چتر هفت رنگ دسته صورتی
کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم باران تندی می بارید یک چتر هفت رنگ دسته صورتیه سوت دار آن روز صبح خریده بودم وقتی به مدرسه رفتم دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد هر عقل سالمی تشخيص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است یادم نیست آن روز چه درسی آموزگارم به من آموخت اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد  ومن صد بار دیگر چتر نو خریده باشم اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد این اولین بدهکاری من به دلم بود  که در خاطرم مانده بعد از آن هر روز به اندازه ی تک تک ساعت های عمرم به دلم بدهکار ماندم به بهانه ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم از ترس آنکه مبادا آنچه دلم ميخواهد پشیمانی به بار آورد خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم اما حالا بعضی شب ها فکر میکنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم چقدر پشیمانم از انجام ندادن  کارهایی که به بهانه ی منطق حماقت نامیدمشان حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد ..

[ پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 21:31 ] [ آرام ] [ ]
امام رضا (ع)........................................................................................
یک دفعه از بیرون خانه
بر در، کسی آهسته کوبید

در را که صاحب خانه وا کرد
بوی خوشی در خانه پیچید

یک مرد نورانی زیبا
در پشت در لبخند می زد

لبخندهایش هر دلی را
با آسمان پیوند می زد

او گفت: اگر مهمان بخواهید
امروز، مهمان شمایم

من هشتمین خورشید دینم
یعنی: "علی بن موسی الرضا" یم

قلب آدم می گیرد و نفسش بالا نمی آید؛ وقتی آدم فکر کند که آقا آمده پشت در خانه اش و دارد، دق الباب می کند.

السّلام علیک یاغریب الغرباء یامعین الضعفا و الفقراء و یاشمس الشموس و انیس النفوس السلطان یااباالحسن

[ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:59 ] [ آرام ] [ ]
خدایا! من دلم قرصه!
خدايا!
من دلم قرصه!
كسي غير از تو با من نيست
خيالت از زمين راحت، كه حتي روز روشن نيست
كسي اينجا نميبينه، كه دنيا زير چشماته
يه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته
فراموشم شده گاهي، كه اين پايين چه ها كردم
كه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم
خدايا وقت برگشتن، يه كم با من مدارا كن
شنيدم گرمه آغوشت
اگه ميشه منم جا كن...
[ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:52 ] [ آرام ] [ ]
مادر و عزیزترین دارایی دنیا...

خواستم بگویم دوستت دارم.خواستم بگویم عزیزترین و با ارزش ترین دارایی من از تمام دنیایی.بگویم دنیا برایم بدون تو چه شکلی می شد یا خودت می دانی؟حتما می دانی.اما گفتن اینها کافی نیست.گفتن هیچ چیزی،وقتی تو خودت کلمه ها را قبل از گفته شدن از توی دلم می قاپی.برای من از همه ی دنیا همین بس که با شیطنت صدایت کنم مارجان (مادرجان) و هی بگویم تی جانَ قوربان و تو برایم آواز بخوانی،لالایی بخوانی،اصلا حرف بزنی.صدایی به زیبایی صدایت توی دنیا هست؟می دانی وقتی به یک لحظه نبودنت فکر می کنم،وقتی می بینم کسی از نبودن مادرش غم دارد،وقتی می بینم مادر کسی مریض است،تازه میبینم چقدر برای لحظه لحظه داشتنت کنارم بی تابم.سخت می خواهمت سخت ترین زنِ زندگی ام.سخت مثل روزهایی که من را باردار بودی،یک زنِ تنها توی شهر غریب،و ترسیده بودی،که دکتر گفته بود اگر تا سه روز تکان نخورم بروی برای سقط،دکتر گفته بود که تو صبح تا شب و شب تا صبح توی تاریکی راه رفته بودی و با من حرف زده بودی و اشک ریخته بودی و من تکان خورده بودم و لگدهای من شده بود شیرین ترین لحظه های زندگی ات.تو برای من مثل دریای آرامی هستی که هیچ وقت طوفانی نمی شود،و من ماهیِ قرمزِ بی تابی که توی دلت تکان می خورم،تکان می خورم،زندگی می کنم.من که نمی دانم مادر را ندیدن چه شکلی است،نمی دانم وقتی تو به سختی های مادرت فکر می کنی که کیلومترها از تو دور است یعنی چه،که ندیدنش یعنی چه؛که اشک بریزی وقتی برایم تعریف می کنی بزرگ کردن بچه های بدون پدر آن هم در جوانی چه رنجی برایش داشته است،اشک بریزی وقتی از خوراکی هایی می گویی که خودش نمی خورد و گوشه ی چادرش نگه می داشت تا بچه های بازیگوشش را خوشحال کند،وقتی از صبح زود توی مزرعه زحمت کشیدنش را تعریف می کنی.کاش هیچ وقت آن آهنگ را برایت نمی گذاشتم،یک بابایی توی غربت است و دستش از سرزمینش کوتاه،مادرش می میرد و او برایش آهنگی می خواند به زبان محلی،و من آن آهنگ لعنتی را برایت گذاشتم و تو گریه کردی،و من از تصور نبودنت گریه کردم و هی با خودم زمزمه کردم:که زندگی همش غمه**...شاید این حرف ها را هیچ وقت بهت نگویم.همیشه خودت می گویی بچه شیرین است،از هرچه فکرش را بکنی بیشتر.همیشه می گویی این را زمانی می فهمم که خودم مادر شده باشم.شاید تا آن روز برای فهمیدنت صبر کنم.آخر من که نمی دانم یکی توی دلِ آدم تکان بخورد یعنی چه،آدم هیکلش را بریزد به هم و صورتش پف کند و نه ماه از زندگی بیفتد که مبادا آب توی دلش تکان بخورد یعنی چه.من فقط گذر روزها را می دانم.که من به دنیا آمدم و تو اسمم را با لبخند انتخاب کردی.قد کشیدم و کنارم بودی.تب کردم و تب کردی.سرفه کردم و پرستار همه جای تنم را سوزن زد،دلت لرزید.نخوابیدم و نخوابیدی.مدرسه نرفته بودم که برایت روزنامه می خواندم و با حوصه گوش می کردی.دانشگاه قبول شدم و تو به من افتخار کردی.حالا که می بینم تو همیشه کنارم بودی.دست هات این را می گوید.کاش به اندازه ی تمام دنیا فرصت کنار تو بودن را داشته باشم و تا آخر دنیا پلک نزنم برای دیدنت.بهت گفته بودم؟تو به چشم من هنوز همان دختر ظریف و باریکی هستی که پیراهن بلند آبی به تن دارد و لاک های قرمز به ناخنش زده و موهای خرمایی اش روی صورتش ریخته،به اندازه تمام سختی های زندگی از توی قاب ها به من لبخند می زند.همیشه بمانی جانِ من.

[ یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 0:18 ] [ آرام ] [ ]
آغاز یعنی پایان...وپایان یعنی آغاز
آغاز یعنی پایان

پایان آنچه بود،آنچه گذشت

هر چه بود، نیک وبد،سپیدوسیاه

وپایان یعنی آغاز

آغازی برای بودن نو

هستن وبودن،برساحل هستی

شدن،بودن،ماندن
[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 15:39 ] [ آرام ] [ ]
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد...
شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ، تنها نشیند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بمیرد
در آن گوشه، چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد!
گروهى برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد!
شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد!
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویى به صحرا بمیرد
چو روزى زآغوش دریا برآمد
شبى هم، در آغوش دریا بمیرد
تو دریاى من بودى! ـ آغوش واکن
که مى خواهد این قوى زیبا بمیرد
[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 15:37 ] [ آرام ] [ ]
آى خدا
[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 15:32 ] [ آرام ] [ ]
تولدم مبارک...
[ چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 19:23 ] [ آرام ] [ ]

[ شنبه سوم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 21:52 ] [ آرام ] [ ]
باران...باز...

 

[ دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ ] [ 12:26 ] [ آرام ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
کد آپلود فایل برای وبلاگ
کد آپلود فایل در وبلاگ دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ